4 شنبه صبح، فهیم sms زده: میای بریم الکامپ؟
نیم ساعت بعدش ساره زنگ میزنه؟ کمی می صحبتیم ...........ok بریم هماهنگ میکنم بهت خبر میدم
1ساعت بعد، 2 ساعت بعد، خبری نشد، ساره جان قطار یا اتوبوس؟ رفتن یا نرفتن؟ بودن یا نبودن؟
چهارشنبه شب هماهنگی به صورت online انجام میشه فقط هدا نیست، آرش هم وسطش sms میزنه که میاد
خنده بازاری بود، خیلــــــــــــــی وقت بود که انقد نخندیده بودم بالاخره ساره حکم سکوت صادر میکنه، بعد از کلی صحبات برنامه صادر میشه:
پنج شنبه شب: ساعت 8 دروازه شیراز
بعدش نظر شام پیتزا
11 راه آهن
جمعه تهران
ساعت 8 شب دروازه شیراز:
من، ساره فهیم به موقع میرسیم فرزانه تو راهه اما حالا حالا ها نمیرسه، یه دوری میزنیم پالتو فروشی، کفش فروشی و می صحبتیم و هر از گاهی نیم نگاهی به جنس ها می اندازیم، ساره نشسته و n جفت کفش جلوش یکی یکی امتحان میکنه :D (تو رو خدا اون قهوه ای را نپوش یکی دیگه!!!!:)))
فرزانه هم میرسه، ترافیک غوغا میکنه n ساعت بعد میرسیم نظر، هدا هم رسیده ، به به روبوسی و اینا
میریم پیتزا ایتالیایی، اسمشون بســــــــــی سخت میباشد:D میجا و دالایوآ یا دلاآیو یا نمیدونم یادم نمیاد:D انتخاب میشه به نظرم میجا خیلی خوشمزه تر بود، فرصتی نیست بخوریمشون
حالا پیدا کنید تاکسی؟؟؟( از بس ترافیک و سرده هر تاکسی که پیدا میشه صد نفر میپرن توش)
میرسیم را آهن ( هداجون یادم افتاد به سری پیش که ماشاالله چشم حسود کور فرعی راه آهن را رد کردی و مجبور شدی اتوبان را خلاف برگردی!!!:D)
میخواهیم سوار قطار بشیم ، بسی میخندیم وقتی بعضیا نمیدونن که واگنا به هم راه داره و هی اون پایین چونه میزنن که آقا تورو خدا بذلرین ما با هم باشیم ، همه مان چپیده ایم تو یه کوپه، 2 تا خانمو یه ملینای کوچولو هم هست، بعد از کلی جست وجو یه کوپه پیدا میشه که یکی از اون خانم ها را با سلام و صلوات میفرستیم بره، شام خورده میشه خدا را شکر رستوران هم نداره این قطاره!!!
2 یا 3 میخوابیم، 5 بیدار باش میزنن که رسیدیم ، 6 میرسیم نامردا نمیذارن بخوابیم
بالاخره میرسیم تهران، ماشاالله، اطلاع رسانی در حد تیم ملی!!! کسی هم نمیدونه نمایشگاه کجاست؟
از یکی از مسئولا میپرسیم میگه مترو نمیخوره باید با اتوبوس بری خیلی ممنونم، از یکی دیگه میپرسیم ،5 دقیقه مستقیم بری میرسی به مترو، از 2 ،3 تای دیگه هم میپرسیم مستقیم برین، مستقیم میریم و به کسایی که تو ایستگاه اتوبوس نشستن میخندیم:D 15 دقیقه ای پیدا گز میکنیم از یکی دیگه میپرسیم میگه 10 دقیق دیگه هم باید برین:O برداشت میشه که 1 ساعت دیگر هم باید پیاده برویم که بالاخره به ایستگاه مترو میرسیم
مترو سواری، اتوبوس سواری ، مینی بوس سواری و بالاخره میرسیم نمایشگاه
اما اول صبحانه
کیفا باید سبک بشه پس خوراکیا همشون باید خورده بشه، نون و پنیرو گوجه(یادم افتاد به شعر داریوش) ، ماست چکیده و ....جای چایی خالی:(
نمایشگاه از ساعت 9 شروع به کار میکنه
دکوراسیونش حرف نداشت،n تومن خرج تبلیغات کرده بودن، تیپ غرفه دار ها هم با حال بود هر کدوم یه جور، نمایشگاه پر بود از چیزهای تکراری ، کار نویی واسه گفتن نداشت، میچرخیم و میچرخیم و میچرخیم، بعضی ها هم مخ این ها را از بس سوال پرسیدن تیلیت کردن، میریم چایی دونه ای 200 تومن!!! خا برکت !!!!
چند نفر یزدی میز بغل نشستن با حال بود بعد از مدتی لهجه یزدی به گوشمون میخوره
دوباره نمایشگاه و دوباره میچرخیم و میچرخیم و میچرخیم، دیگه بریم غذا خدا را شکر رستوران داره!! آرش تازه از خواب پاشده و خبر میده که تو راهه
آرش هم میرسه، جمعمان جمع شده ، میصحبتیم و میصحبتیم و میصحبتیم .
ساعت 2.30 دوباره نمایشگاه، پیشگامان را هم میبینیم، کلی با کلاس با n صد کیلو قطاب و باقلوا که رو میز گذاشتن و دریغ از یک بفرما با باقلواها خداحافظی میکنیم در ها را میبندند، فهیم میگه 35 بدود بدو، من قول دادم، بدو بدو، نمیرسیم و خیتینا میشویم.
فرزانه و آرش جدا میشن و به امید دیدار
تاکسی ها بازار سیاه راه انداخته اند، پول خون پدرشان را میخواستندبگیرند ما هم خیتشان کردیم و پیاده را ه افتادیم تا با اتوبوس بریم، اتوبوس ها رفته بودند اما انقد ترافیک ساکن بو د ما متحرک تا بالاخره به یکی از اون اتوبوس ها رسیدیم، سوار میشویم و تخمه میتسانیم و بادوم های باغ فهیم این ها را میخوریم و خوش میگذرانیم تا بالاخره میرسیم بلیط برگشت میگیریم، یک دوری میزنیم n ساعت مانده به حرکت، همه جا بسته و تنها جایی که بازه فروشگاه همشهریست. هر کی هر چی میخواد بخره، این رو مادرخرج میگه، برمیگردیم ترمینال و باز میصحبتیم، از شانس ما فرش ها نمازخانه را کناره دوزی میکنند و گل قالی شدهایم:D میصحبتیم و چیپس ها و لواشک ها و ...... را یکی یکی سرشار از تهی میکنیم
ساعت 9:45 و من باید بروم
بسی خوش گذشت، جای دوستانی که نبودن خالی
پ.ن1: همیشه مواظب سس ها باشید.
پ.ن2: کلاسهای حضوری بسی مثمر ثمر بوده باشد. ان شاءالله
پ.ن3:اسم اصفهانیا واسه آدرس دادن بد در رفته
پ.ن4: فرزانه جون حداقل قبل رفتن بپرس چه نمایشگاهی میخوایم بریم؟؟:D
پ.ن5: دوربین دارها ، عکس ها را بفرستند