تبليغاتX
سلام آخر

+ نوشته شده توسط عليسا در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 5:22 بعد از ظهر |
http://ns1.roshangarrms.com/?Shownews=65

 لینک اصلاح شد

+ نوشته شده توسط عليسا در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |
سلام به همگی دوستان

تصمیم گرفتم یه پست آموزنده بذارم واسه همگی

هدیه ای درون بادکنک

هدیه در بادکنک

فکر کنید چطور این عروسکها داخل بادکنک گذاشته می شود؟

طریقه گذاشتن اشیا مختلف در بادکنک  

خوب برای این کار به دو نفر نیاز هست. در این کار  باید از اشیاء تیز و برنده اجتناب نمود.  همانطور که میدانید بادکنک کش می آید و این کش آمدن اندازه ای دارد. خوب این مقدار برای گذاشتن عروسک و چیزهای دیگر کافی هست. ابتدا به دوستتان بگویید تا دو  دست خود را در بادکنک باد نشده بگذارد طوری که دستش به ته بادکنک بچسبد .

 

هدیه در بادکنک

 

 حالا دهانه و داخل بادکنک را تا آنجایی که راه دارد بکشد تا برای قرار دادن عروسک آماده شود. این نکته را فراموش نکنید که باید دستها کاملا خشک  باشد. حالا ته عروسک را وارد بادکنک کرده و کامل داخل آن بگذارید. شما میتوانید داخل بادکنک را هم رنگ آمیزی کنید دوباره  تاکید میکنیم که از  اشیای برنده در داخل بادکنک جدا خودداری کنید.

هدیه در بادکنک

اگر کار قرار دادن عروسک و اشیای دیگر در بادکنک تمام شد به دوستتان بگویید به آرامی دستش رابکشد بیرون و برای این کار به شما نیاز دارد شما باید با دو دست خود بیرون بادکنک و جایی که دست دوستتان قرار دارد را گرفته و بکشید تا به راحتی دست او بیرون بیاید. خوب وقتی که دستتانش در آمد شما هم به آرامی بادکنک را رها کنید .حالا بادکنک برای باد کردن آماده هست .

+ نوشته شده توسط زهرا م در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
روز دانشجو مبارک

Free Image Hosting

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست



پ.ن: این عکس متعلق به 16 آذر 87 دانشگاه یزد
+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 8:12 قبل از ظهر |
4 شنبه صبح، فهیم sms زده: میای بریم الکامپ؟

نیم ساعت بعدش ساره زنگ میزنه؟ کمی می صحبتیم ...........ok بریم هماهنگ میکنم بهت خبر میدم

1ساعت بعد، 2 ساعت بعد، خبری نشد، ساره جان قطار یا اتوبوس؟ رفتن یا نرفتن؟ بودن یا نبودن؟

چهارشنبه شب هماهنگی به صورت online انجام میشه فقط هدا نیست، آرش هم وسطش sms میزنه که میاد

خنده بازاری بود، خیلــــــــــــــی وقت بود که انقد نخندیده بودم بالاخره ساره حکم سکوت صادر میکنه، بعد از کلی صحبات برنامه صادر میشه:

پنج شنبه شب: ساعت 8 دروازه شیراز

بعدش نظر شام پیتزا

11 راه آهن

جمعه تهران

ساعت 8 شب دروازه شیراز: من، ساره فهیم به موقع میرسیم فرزانه تو راهه اما حالا حالا ها نمیرسه، یه دوری میزنیم پالتو فروشی، کفش فروشی و می صحبتیم و هر از گاهی نیم نگاهی به جنس ها می اندازیم، ساره نشسته و n جفت کفش جلوش یکی یکی امتحان میکنه :D (تو رو خدا اون قهوه ای را نپوش یکی دیگه!!!!:)))

فرزانه هم میرسه، ترافیک غوغا میکنه n ساعت بعد میرسیم نظر، هدا هم رسیده ، به به روبوسی و اینا

میریم پیتزا ایتالیایی، اسمشون بســــــــــی سخت میباشد:D میجا و دالایوآ یا دلاآیو یا نمیدونم یادم نمیاد:D انتخاب میشه به نظرم میجا خیلی خوشمزه تر بود، فرصتی نیست بخوریمشون

حالا پیدا کنید تاکسی؟؟؟( از بس ترافیک و سرده هر تاکسی که پیدا میشه صد نفر میپرن توش)

میرسیم را آهن ( هداجون یادم افتاد به سری پیش که ماشاالله چشم حسود کور فرعی راه آهن را رد کردی و مجبور شدی اتوبان را خلاف برگردی!!!:D)

میخواهیم سوار قطار بشیم ، بسی میخندیم وقتی بعضیا نمیدونن که واگنا به هم راه داره و هی اون پایین چونه میزنن که آقا تورو خدا بذلرین ما با هم باشیم ، همه مان چپیده ایم تو یه کوپه، 2 تا خانمو یه ملینای کوچولو هم هست، بعد از کلی جست وجو یه کوپه پیدا میشه که یکی از اون خانم ها را با سلام و صلوات میفرستیم بره، شام خورده میشه خدا را شکر رستوران هم نداره این قطاره!!! 2

یا 3 میخوابیم، 5 بیدار باش میزنن که رسیدیم ، 6 میرسیم نامردا نمیذارن بخوابیم

بالاخره میرسیم تهران، ماشاالله، اطلاع رسانی در حد تیم ملی!!! کسی هم نمیدونه نمایشگاه کجاست؟

از یکی از مسئولا میپرسیم میگه مترو نمیخوره باید با اتوبوس بری خیلی ممنونم، از یکی دیگه میپرسیم ،5 دقیقه مستقیم بری میرسی به مترو، از 2 ،3 تای دیگه هم میپرسیم مستقیم برین، مستقیم میریم و به کسایی که تو ایستگاه اتوبوس نشستن میخندیم:D 15 دقیقه ای پیاده گز میکنیم از یکی دیگه میپرسیم میگه 10 دقیق دیگه هم باید برین:O برداشت میشه که 1 ساعت دیگر هم باید پیاده برویم که بالاخره به ایستگاه مترو میرسیم

مترو سواری، اتوبوس سواری ، مینی بوس سواری و بالاخره میرسیم نمایشگاه

اما اول صبحانه کیفا باید سبک بشه پس خوراکیا همشون باید خورده بشه، نون و پنیرو گوجه(یادم افتاد به شعر داریوش) ، ماست چکیده و ....جای چایی خالی:(

نمایشگاه از ساعت 9 شروع به کار میکنه دکوراسیونش حرف نداشت،n تومن خرج تبلیغات کرده بودن، تیپ غرفه دار ها هم با حال بود هر کدوم یه جور، نمایشگاه پر بود از چیزهای تکراری ، کار نویی واسه گفتن نداشت، میچرخیم و میچرخیم و میچرخیم، بعضی ها هم مخ این ها را از بس سوال پرسیدن تیلیت کردن، میریم چایی دونه ای 200 تومن!!! خدا برکت !!!!

چند نفر یزدی میز بغل نشستن با حال بود بعد از مدتی لهجه یزدی به گوشمون میخوره

دوباره نمایشگاه و دوباره میچرخیم و میچرخیم و میچرخیم، دیگه بریم غذا خدا را شکر رستوران داره!! آرش تازه از خواب پاشده و خبر میده که تو راهه

آرش هم میرسه، جمعمان جمع شده ، میصحبتیم و میصحبتیم و میصحبتیم .

ساعت 2.30 دوباره نمایشگاه، پیشگامان را هم میبینیم، کلی با کلاس با n صد کیلو قطاب و باقلوا که رو میز گذاشتن و دریغ از یک بفرما با باقلواها خداحافظی میکنیم در ها را میبندند، فهیم میگه 35 بدود بدو، من قول دادم، بدو بدو، نمیرسیم و خیتینا میشویم.

فرزانه و آرش جدا میشن و به امید دیدار

تاکسی ها بازار سیاه راه انداخته اند، پول خون پدرشان را میخواستندبگیرند ما هم خیتشان کردیم و پیاده را ه افتادیم تا با اتوبوس بریم، اتوبوس ها رفته بودند اما انقد ترافیک ساکن بو د ما متحرک تا بالاخره به یکی از اون اتوبوس ها رسیدیم، سوار میشویم و تخمه میتسانیم و بادوم های باغ فهیم این ها را میخوریم و خوش میگذرانیم تا بالاخره میرسیم بلیط برگشت میگیریم، یک دوری میزنیم n ساعت مانده به حرکت، همه جا بسته و تنها جایی که بازه فروشگاه همشهریست. هر کی هر چی میخواد بخره، این رو مادرخرج میگه، برمیگردیم ترمینال و باز میصحبتیم، از شانس ما فرش ها نمازخانه را کناره دوزی میکنند و گل قالی شدهایم:D میصحبتیم و چیپس ها و لواشک ها و ...... را یکی یکی سرشار از تهی میکنیم

ساعت 9:45 و من باید بروم

بسی خوش گذشت، جای دوستانی که نبودن خالی

پ.ن1: همیشه مواظب سس ها باشید.

پ.ن2: کلاسهای حضوری بسی مثمر ثمر بوده باشد. ان شاءالله

پ.ن3:اسم اصفهانیا واسه آدرس دادن بد در رفته

پ.ن4: فرزانه جون حداقل قبل رفتن بپرس چه نمایشگاهی میخوایم بریم؟؟:D

پ.ن5: دوربین دارها ، عکس ها را بفرستند

+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |
به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانم که ما یه هو تصمیم گرفتیم بریم تهران نمایشگاه تجارت الکترونیک و کامپیوتر

تا الانشم ما سه تا... موافقیم 

زمان:جمعه

زمان حرکت اصفهانیا:پنج شنبه شب ترمینال صفه

برای هماهنگی زود دستاتونو بالا ببرید.

این دفه دیگه جورش کنید لطفا...

پ ن: دوستانی که سال سوم اومدن نمایشگاه کتاب دیگه کاملا معنی نمایشگاه رفتن رو میدوننD:


+ نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 11:40 بعد از ظهر |
تصميم مي گيري بري
با تمام وجودت بري
مي خواي از دست هر چي نگرانت ميكنه راحت شي
از هر چي كه باعث ميشه صبح تا شب نگران باشي
از هر چيزي كه جلوي آزاديت رو ميگيره
از همه چيزايي كه n سال تموم فكرت رو مشغول كرده بود
......
نمي دوني كجا.
نمي دوني چقدر دور. تا كي ؟
فقط مي خواي بري
بري و و همه چيز رو فراموش كني
ديگه هر چي تحمل كردي بسته. خسته اي. خيلي خسته
مگه يه نفر چقدر مي تونه تحمل كنه ، مگه تو تنها چقدر ظرفيت داري ؟ آخه چطور اينهمه خودخواهي رو ببيني و تحمل كني ؟ ديگه بسته
.....
و بعد مي ري.
با تمام سرعت
با گريه با بغض ، با تمام خاطره هايي كه مدام از ذهنت مي گذره
ولي مي ري....


ولی خيلي سخته. تمام مدت مجبوري به خودت بگي فراموش مي كنم. ولي با اين همه خاطره مي خواي چي كار كني ؟
به خودت ميگي : « همشون دردناك بود. همشون بد بود، همشون چرت و پرت بود، همشون حساسیت های الکی بود» و مرتب تمام سختي هايي كه كشيدي و تمام خاطره هاي بد و بحث ها و همه ی گله ها و چرا هایی که شنیدی  رو به خودت يادآوري مي كني و راضي ميشي كه فراموش كني و هر روز و هر روز همين رو تكرار ميكني. مي خواي آزاد باشي می خوای خوب کار کنی می خوای اونی باشی که می خوای ،  می خوای دیگه بهترین فر صت ها رو از دست ندی و بهاي آزادي خيلي زياده. حتي به قيمت فراموش كردن همه اون خاطره ها.
و بعد همه چي كمرنگ مي شه . خفه مي شه. ديگه مجبور نيستي هر روز و هر روز به خودت يادآوري كني كه بايد فراموش كني. ولي نمي دوني كه همه چيز ، يه گوشه دنج ، يه گوشه آروم منتظره تا تلافي همه اون فراموش كردنها رو سرت در بياره. مرتب به خودت ميگي :«آزادم» و مرتب تلاش ميكني كه از اين آزاديت لذت ببري و بهترین فرصت ها و موفقیت های زندگیت رو تجربه کنی... چقدر باور كردن همه چيز سخته....


و اون روز ميرسه ، يه روز قشنگ، يه روز در اوج خوشحاليت ، در اوج پرواز ، در حالي كه داري با تمام وجودت مي خندي. يك دفعه همه اون خاطره هاي قشنگ يادت مياد و به خودت اجازه مي دي كه بهشون فكر كني. و همه اون بهترين لحظه هاي يكي بودن. و تو از خودت خالي ميشي. فرو ميريزي. ميشكني. ناگهان تنهاييت رو احساس ميكني. خستگيت رو. صداهايي كه تمام اين مدت خفه شده بودن ، بهت هجوم ميارن. ميشكني . ميريزي. دوست داري برگردي. دوست داري يه بار ديگه گرمي اون لحظه ها رو احساس كني. دوست داري دوباره ذوق كني. دوست داري دوباره نگران باشي. دوست داري هر كاي بكني كه يك بار ديگه  ...
و راه مي افتي كه برگردي ....
با دلهره ... با ترس ....همه چيز چطوري شده ؟؟؟....


نگراني
از خودَت مي پرسي :
«چه كسي باز سلامت خواهد كرد
باز هم ، نگرانت خواهد شد
باز هم چون خورشيد
سايه بان همه روزت خواهد شد»

نگراني
از خودت مي پرسي :
«سرپناهم كو ؟
سايه بانم كو ؟
سايه اش را ،به كجا برده است ؟
همه عمرم را ، همه جانم را
چه كسي برده كجا ؟»

ولي صد افسوس
كه تو روزي گفتي :
«ميروم چون سرو
ميروم آزاد
من دلم شوق پريدن دارد
تو پر و بالم بستي
تو همه چیزم  گرفتی

اين چنين زنجير،

تو به پاي دل آزادم بستي»
ولي صد افسوس

و تو اينك اينجا
زير اين سايه سرد
دل شكسته ، خسته
از خودت مي پرسي باز :
«من چرا رفتم ؟ »



+ نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |

همینکه خاطر شب از ستاره میشد پر

جوان و برجک و سیگار و اسلحه دمخور

جوان جمیع صفت های آنچه "دارد"بود

چهار شانه،وظیفه شناس،مرد،یغر

هواگرفته تر از حال و روز یک سرباز

قمار زندگی اش را ورق ورق زد بر

کنار حوصله اش هی ستاره میشمرد

و روبرو چقدر سیم خاردار،آجر

"نرو" ،" بشین" ،"نخور" اه، چقدر نق بزنند

چقدر بشنود از این جناب سروان غر؟

کلاغ پر زد و یاد کلاغ پر افتاد

دو قطره اشک که میخورد در نگاهش سر

گلایه: کاش که کنکور میپذیرفتم

و بعد شغل و زن و ... زن به ذهن او زد گر

رسید نامه اش اما نمیرسید ای کاش

نوشته بود از او بگذرم من آشخور

تمام قافیه را باخت _سرد و سر درگم_

نمای زندگی از دست چپ و راست سیاه

جوان به روشن فردا ندارد اطمینان

جوان که خنده ی او نزد عده ای است گناه

 

جوان همینکه جمیع" نداری" خود شد

کشید زندگی اش را کنار یک نخ More

وزید زمزمه ای: "بعله...زندگی سخت است

تو مرد باش ببر راه، بیا و نبر"

ولی برید هر آنکس که جای او هم بود...

کشید ماشه، گلی بر شقیقه اش زد گر

پلان آخر و یک پادگان غم و تردید

و خط سرخ رقیقی میان برجک شر...

"ر.ع."

+ نوشته شده توسط عليسا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط عليسا در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا می‌گردم به كشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی كه حتی باتلاق‌هایش
وظیفه‌شناس و عالی نیستند.

همه‌ چیز در معطلی است
میوه‌ای كه گل
پولی كه كتاب مقدس
و مسجدی كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
این یك معمای پیچیده است
همه در آرزوی كسب چیزی هستند
كه من با آن جنگیده‌ام
و جالب آنكه باید خدمتكارشان باشم
در حالیكه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌های تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم - قربتاً الی‌الله -
با تلاش تحسین‌برانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شده‌‌ام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانك‌ها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم
بی‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته كه با یازده تیر و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا یك پیمانكار آن پل را بازسازی كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم.
اگر نه یابد نوار را من می‌بریدم
نشد.
وزیر این زحمت را كشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانه‌اش
پیمانكاران به ویلاهایشان
و من به تختم.

من نمی‌دانم چه هستم
نه كیفی و نه كمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی ...
به قول مرتضی؛ كلمنم!
اما این كلمن یك رأی دارد
كه دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد
خیلی جای تقدیر و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر كنم
اینجاست كه حال من مهم می‌شود.

شاید حالا پیمانكاران، فرشتگان شب‌های شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یك اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در یك وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همین‌طور باید
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمایه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
یكصد و شصت كیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید می‌دانم تختم
یكصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتاده‌ام
یكبار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یك رستوران ببرندم!

من یك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند
با بهره‌ هوشی یكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه یك دلال باغبانی می‌كند
و پسرم می‌گوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریكی گم شده‌ام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌كنند
آه! چه كسی یك قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌كند
و باز آه! چه كسی یك اسیر را اسیر می‌كند
آه و آه كه از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون
و بی‌اختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش؛
یك شیشه شكسته
یك قاب آلومینیومی
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و شهید كه بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بی‌سابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می‌شوم
برای شكنجه‌ای تازه
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام كلینیك درد
تا مواد اولیه شكنجه‌ای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یك مترو شصت سانتی‌ام
به خاك بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.

"جانباز محمدحسین جعفریان"

+ نوشته شده توسط عليسا در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 4:2 بعد از ظهر |